تولد پسر عموی ستایش عسلی
پسر عمو محمد ستایش خانم بدنیا اومد تولدت مبارک امیررضا جان
وقتی اومدیم مهد دنبالت بهت گفتم میخوایم بریم دیدن نی نی عمو محمد کلی ذوق کردی ، اومدی خونه یه استراحت کوچولو کردیم آماده شدیم همراه باباسعید راه آفتادیم به سمت خونه البته اول رفتیم گل فروشی
گل که گرفتیم خواستیم سوار ماشین بشیم که دیدیم ای وای که تایر پنچر شده
حالمون گرفته شد چون هم بد جا ماشین پارک بود هم اینکه شما با این گل قابل کنترل نبودی و هوا هم خیلی گرم بود خلاصه با کلی دردسر باباسعید برای منو شما ماشین کرایه کرد رفتیم خونه عمو . وقتی رسیدیم محدثه و ماهک جان مثل همیشه خیلی مهربون اومدن استقبال ، من و شما تا نی نی دیدیم کلی ذوق کردیم

، من یاد خاطرات شیرینی که از نی نی بودن شما داشتم افتادم

شما هم که دلت ضعف رفته بود برای نی نی ، یه کوچولو با دخترا بازی میکردی دوباره می اومدی دست و پای امیررضا یواش میگرفتی منم چشم ازت برنمی داشتم میترسیدم یهو بیفتی روی نی نی یا اینکه دستشو فشار بدی


نی نی گرسنه شده بود

اینم پاهای کوچولوی امیررضای عزیز



تولد پسر عموی ستایش عسلی
